تبليغاتX
www.zedbazi.blogfa.com

www.zedbazi.blogfa.com

....!

خلاصه داستان کاوه و ضحاک از دید من با تکیه بر شاهنامه :

-----------------------------------------------

ضحاک، مدتی پس از فرمانروایی جادو و جادو گری را جایگزین هنر میکند و تمام بدبختی های عالم را بر سفره مردم آن سرزمین می نشاند. برای آرام کردن مارهایی که از جای بوسه شیطان بر دو کتفش روییده اند هر روز به تجویز همان شیطان مغز سر دو جوان از همان سرزمین را به مارانش می خورانند و این قربانی شدن ها بی آنکه دردی از نا آرامیهای ضحاک دوا کند هر روز ادامه می یابد....

در این میان آهنگری به نام کاوه که هفده پسر از هژده پسرش قربانی ضحاک شده اند، برای نجات جان هژدهمین فرزندش به دیدار ضحاک می رود و با ناله و عجز آنچه را تا امروز بر او و هفده پسرش گذشته ، برای ضحاک بازگو میکند و از او می خواهد تا آخرین پسرش را به او ببخشد.......

به نظرم داستان از اینجا به بعد اسف بار تر می شود:

ضحاک از کاوه می خواهد تا در ازای آزادی فرزندش به عدالت محوری و مهرورزی ضحاک شهادت دهد و اینجاست که کاوه برآشفته و خروشان به زبان می آید و می گوید آنچه را که تا امروز بر او و دیگر مردمان گذشته و حقایقی را که در دربار ضحاک وجود دارد........
کاوه برآشفته به میان مردم می آید و آنها را به دادخواهی و ایستادگی در مقابل ظلم و جور ضحاک فرا می خواند....
اینجاست که مردم با همراهی کاوه دسته دسته به سمت "پشت کوه" حرکت میکنند تا فریدون را که تا آنزمان در آنجا می زیسته است را به عنوان پیشرو خود در برابر ضحاک قرار دهند..............
.................................
--------------------------------------------------

گرچه در لحظاتی از داستان شور حماسی و لحن گیرای حکیم ، غرور کاذب و خوشایندی را به بار می آورد اما زمانیکه اجزای داستان را ،فرای نظم و شکوه ساخته راوی ، کنار هم میگذارم جز تاسف و تاسف چیزی باقی نمی ماند!


تاسف برای کاوه؛
مردی که هفده پسر از هژده پسرش زمانی قربانی کاوه شدند که او در سکوت در حال آهنگری بود، هفده پسری که می توانستند در لشگر مردم در برابر ضحاک بایستند.
مردی که در ابتدا برای نجات جان آخرین پسرش با اشک و آه به دیدار ضحاک رفت و.....


تاسف برای مردم؛
مردمی که گرچه آنها هم فرزندانی از آنان به قربانگاه ضحاک سپرده شده بودند اما تا قبل از شورش کاوه هریک سر به زیر در پی امورات روزمره می گذراندند.
مردمی که همگی در انتظار شکستن سکوت توسط دیگری سر میکردند و ..........


تاسف برای کاوه و مردم؛
در حالیکه همه باهم تصمیم به ایستادگی در مقابل ظلم گرفتند به یاد قهرمانی افتادند (در پشت کوه) که سالها به دور از مردم و بدون اطلاع از احوالات جامعه و جزئیات حال و هوای حاکم بر آن روزگار را تا رسیدن به روز موعود گذرانده بود......


و تاسف برای خودم؛
خودـ ایرانی ام؛
که سالهای سال کاوه آهنگر را نماد آزادیخواهی ام خواندند و فریدون را قهرمان رویای آزادی ام!

و مغز فرهنگ من را به خورد فرهنگ عدالتخواهی کاوه دادند.


به یاد بزرگی افتادم که گفته بود: بدبخت ملتی که به دنبال قهرمان بگردد...


ما نیز هم!
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 15:12  توسط محمد  | 

معاذ

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:28  توسط محمد  | 

آقايانمي دهند!! پاسخ

برخي خانم ها مثل چي هستند ؟

خانم ها مثل راديو هستند :

هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگويي نمي شنوند.

 

خانم ها مثل شبکه اينترنت هستند :

از هر موضوعي يک فايل اطلاعاتي دارند.

 

خانم هامثل چسب دوقلو هستند :

اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را بريد.

 

خانم ها مثل موتور گازي هستند :

پر سر و صدا , کم سرعت , کم طاقت

 

خانم ها مثل رعد و برق هستند :

اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون.

 

خانم ها مثل ليمو شيرين هستند :

اول شيرين و بعد تلخ مي شوند.

 

خانم ها مثل موبايل هستند :

هر وقت کاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند.

 

خانم ها مثل گچ هستند :

اگر چند دقيقه مدارا کنيد آنچنان سخت مي شوند که هيچ شکلي نمي گيرند.

 

خانم ها مثل کنتو ر برق هستند :

هر از چند سالي يکبار سن آنها صفر مي شود.

 

خانم مثل فلزياب

هرگاه از نزديکي طلافروشي  هستند :رد مي شوند عکس العمل نشان مي دهند.

 

خانم ها خيلي زرنگ هستند :

آنقدر جنگيدند تا جايزه صلح را گرفتند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:29  توسط محمد  | 

سلام به همه دوستای عزیزم اینم یه پست باحال

عکس همگزاشتم

۸

۸

شعر تو این پست


از پنجره نگاه بکن آره اون میاد    ****           درسته بی وفاست ولی  باید بیاد

 

میدونه دلم براش بدجوری تنگ شده     ****        ولی نمیدونم دل اون چرا از سنگ شده

 

غم دوریش کم بودش حالا بی وفا شده     ****        نه یه زنگی نه تماسی آره بی رنگ شده

 

آخه من چکار کنم با این دل بهونه گیر     ****             ای خدا کمک بکن برو ای دل بمیر

 

تو چرا سنگ نشدی میونه این همه  سنگ         ****        میدونم دوسش داری مثل یه احصاصه قشنگ

 

آخه دوست داشتنیه مثل لیلا میمونه           ****               دل من شیدادییه مثل مجنون میمونه

 

فدای نازش بشم این نازش کشته مارو       ****  حالا که عاشق شدم می خواد بگه از پیشم برو

 

خدایا این احصاصمو از دلم نگیر           ****               ولی خصلت بدو از دل یارم بگیر

 

آخه گناهم نداره همش تقصیره منه  زود دل می بندم   *     زود عاشق میشم اینم میشه گفت یه جوری گناهه منه

 

---------------------------------------------------


http://milad-web.persiangig.ir/image/asheghane/123495069512.jpg


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:31  توسط محمد  | 

شعر عاشقانه


رفتي و خدا پشت و پناهت به سلامتگفتي که دگر در تو چنان حوصله اي نيست

گفتم که مرا دوست نداري گله‌اي نيست


بگذار بسوزد دل من مسئله‌اي نيست


 


شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت


به گريه گفتمش آري و چه زود گذشت
 بهار بود و تو بودي و
عشق بود و اميد


بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت 


 


دلم در حلقه غمها نشسته


زبانم بسته و سازم شکسته
وجودم پر ز شعر عاشقانه ست


تو را مي خواهم و اينها بهانه ست


 



قطره قطره مي چکم از چشم خود پاکم مکن ...


 


ترک ما کردي برو هم صحبت اغيار باش


با ما چون نيستي باهرکه خواهي يار باش

آسمان وقف نگاهت گل من

مانده ام چشم براهت گل من


هر کجا هستي و باشي گويم


که خدا پشت و پناهت گل من


 


همدم گل گشته ام همبستر خاکم مکن



 


اگر درياي دل آبيست تويي فانوس زيبايش


اگر آيئنه يک دنياست تويي مفهوم و معنايش
تو يعني دسته اي گل را از آن سوي افق چيدن


تو يعني پاکي باران تو يعني لذت ديدن


تو يعني يک شقايق را به يک پروانه بخشيدن


تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن
تو يعني يک کبوتر را زتنهايي رها کردن


خداي آسمان ها را به آرامي صدا کردن
تو يعني روح باران را متين و ساده بوسيدن


و يا در پاسخ يک لطف به روي غنچه خنديدن
اگر چه دوري از اينجا تو يعني اوج زيبايي


کنارم هستي و هر شب به خوابم باز مي آيي
اگر هرگز نمي خوابند دو چشم سرخ و نمناکم


اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم
ولي يادم نخواهد رفت که ياد تو هنوز اينجاست


ميان سايه روشن ها دل شيداي من تنهاست
نبايد زود مي رفتي و از دل کوچ مي کردي


افق ها منتظر ماندن که از اين راه برگردي
 اگر يک آسمان دل را به قسط عشق بردارم

ميان عشق و زيبايي تورا من دوست مي دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:22  توسط محمد  | 

  
 


اي که بر لبهاي ما طرح تبسم مي شوي
دعوت ما بوده اي، مهمان مردم مي شوي ؟!!!


 


از  دلم تا لب ايوان شما راهي نيست
نيمه جاني است درين فاصله قربان شما


کجايي اي رفيق نيمه راهم
که من در چاه شبهاي سياهم
نمي بخشد کسي جز غم پناهم
نه تنها از تو نالم کز خدا هم


 


درسکوت دادگاه سرنوشت


عشق برما حکم سنگيني نوشت


گفته شد دل داده ها از هم جدا


واي بر اين حکم و اين قانون زشت


 


عاقبت يک روز مغرب محو مشرق مي شود


عاقبت غربي ترين دل نيز عاشق مي شود


شرط مي بندم زماني که نه زود است و نه دير


مهرباني حاکم کل مناطق مي شود


 


دورم ز تو اي خسته خوبان چه نويسم؟


من مرغ اسيرم به عزيزم چه نويسم؟


ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد


با آن دل گريان به عزيزم چه نويسم؟


 


تو را گم مي کنم هر روز و پيدا مي کنم هر شب


بدين سان خواب ها را با تو زيبا مي کنم هر شب


                              تبي اين کاه را چون کوه سنگين مي کند آنگاه


                               چه آتش ها که در اين کوه برپا مي کنم هر شب


 


رفتي و نديدي که چه محشر کردم


با اشکتمام کوچه را تر کردم


وقتي که شکست بغض تنهايي من


وابستگي ام را به تو باور کردم


 


طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته


شعر مي گويم به يادت در قفس غمگين و خسته


من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي


ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي مستي


 


آنکه چشمان تو را اين همه زيبا مي کرد


کاش از روز ازل فکر دل ما مي کرد


يا نمي داد به تو اين همه زيبايي را


يا مرا در غم عشق تو شکيبا مي کرد(just 4 u) !


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:17  توسط محمد  |